بدعت خالي از شوقي است که تا 17روز از ماه مياني تابستان مي‌گذرد، سبد تبريک‌ها که گويا يک سال آبستن است درد زايمانش مي‌گيرد. چندصد قلو مي‌زايد اين مادر بي مهر! روز خبرنگار اگر نبود تکرار بي ذوق اين همه تبريک‌هاي بعضاً پيامکي هم نبود که send to allمي شوند تا آبنباتي باشند براي مکيدن ثانيه‌اي از سال‌ها درد.

  تازيانه‌اي است اين همه تصنع در شادباش و چرخش پرگار وار اين همه کلمه که کاش هجا به هجا کنار هم نمي‌نشستند. زير اين همه رگبار جملات مثلاً صميمانه چرا بايد لبخند زد؟ چرا بايد تماس گرفت و کلي لطف کردي را نثار صاحب تبريک‌ها نمود. کهنه زخم اين زخم خوردگان تقدير بي‌تدبيري را با کلمه مرهم نگذار جناب مقام مسئول. بگذار زخمش سر برهم بگذارد و خونابه‌اش بازهم به جوي برنگردد که آب رفته را با جوي قرابتي نيست.

من اما خبرنگارم؛ چه تبريک بگويي و يا نگويي. نمادم قلم است. همپا و همسايه‌اي مانوس با همه تنهايي‌ها، تلخي‌ها و شادي‌ها ايستاده و راست قامت خم نمي‌شود فشارش که بدهي شايد ولي بشکند. کم فشارم نداده‌اند اما جان سخت‌تر از آن بوده‌ام که «بيد» لرزان چنين « باد»هايي باشم. تيترهايمان که ته بکشد هم خودمان را تيتر نمي‌کنيم هرچند همه جا تيتر هستيم. برجسته برجسته. ميان هر دعوايي که به صلح بيانجامد عامل درگيري لقب مي‌گيريم و ديوارمان را حتي اگر تا ثريا بالا برده باشيم بازهم کوتاه مي بينند. چه باک که کوته نظران عادت دارند سقف دنيا را هم قد خود فرض کنند.

حالا ولي 17 مردادي ديگر است. مي دانم خيلي‌ها آماده‌اند تا تبريک بگويند. بله تو؛ تو هم آماده اي يک تبريک بگويي و مرکبت را چهار نعل از پل ما بگذراني و تا سالي ديگر بتازي. همين تويي که 364روز است ما را ديده‌اي اما سراغي از دردهاي نقش بسته بر تن قلم‌مان نگرفته اي. همين تويي که اگر «صارمي» پر نمي‌کشيد همين يک روز را هم با تمام روزهاي سال جمع مي‌بستي و بي‌خيالمان مي‌شدي. گيرم که ميان گنگي لوح مبهم گفتارت، در لابلاي قلم تاول زده از رد انگشتانم، تو هم تبريک گفتي و رفتي. اين اما مرهم زخم‌هاي دل اين قلم نيست. تو دستت را ميان دست‌هايم قرار نده و به رسم دوستي به گرمي نفشار. تو بگذار پينه جوهر قلمم تو را نيازارد. نه؛ مبادا تبريک بگويي که نه من و نه تو. بگذار به رسم 364روز ديگر، به سياق همه روزهاي تقويم، در چشم باشيم و ديده نشويم. بگذار برعکس آن گفتار حقيقي، از ديده نرفته ولي از دل رفته باشيم که ما بدين در نه پي حشمت وجاه آمده‌ايم!

مرداد که مي‌رسد دلتنگ طنين انعکاس يک خاطره از چند سال پيش مي‌شوم. صبح علي الطلوع صداي بزرگي در گوشم نشست. زنگ زده بود تا تبريک بگويد؟ نه؛ نگفت. اما چرا! بهترين تبريک دنيا را گفت. پرسيد امروز روز 17مرداد است؟ گفتم بله! گفت: همان روز خبرنگار؟ گفتم بله و منتظر ماندم تا با کلامش تبريک بگويد. مکث کرد و گفت: خوش به حال صاحبخانه‌ات. دو هفته ديگر بايد اجاره بدهي. خداحافظ، خداحافظ!

 عبدالصمد ابراهيمي خبرنگار ايسنا